|
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 12:16 توسط مریم |
تخیل خودرا به فکر تبدیل کن فکر خود را به مرحله آرزو برسان
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 18:19 توسط مریم |
هدفهای خود را مرتبا در ذهن خود در شرایطی ببینید که گویی برای شما خلق شده است .خود را به عنوان یک انسان موفق که توانسته اید هدفهای خود را خلق کنید ببینید.آنچه رادر ذهن خود تخیل می کنید باور کنید .یقین داشته باشید که آنچه را باور کنید در دنیای واقعیت های خود خواهید دید. به ما همیشه گفته اند که من تا نبینم باور نمیکنم .لکن شما باور کنید تا آنرا ببینید. + نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 17:58 توسط مریم |
آیا میدانیدکه: مورچه ها هم مانند انسانها خمیازه میکشند. پشه ها دارای ۴۷ عدد دندان هستند. تنهاپرنده ای که قادر است رنگ آبی را تشخیص دهد جغد است. حیوانی که چشمش از مغزش بزرگتر است شتر مرغ است. مورچه ی کارگر ۵سال ومورچه ی ملکه ۲۵ سال عمر میکند. اختاپوس قادر است معده ی خود را از بدنش خارج کرده ودوباره به جای اولش باز گرداندوهمچنین از سوراخی به قطر ۵ سانت عبور میکندوبزرگترین چشم را بین جانوران دریایی دارد. زنبور عسل ۲۵۰ بار در دقیقه بال می زند. درخت لیمومیتواند تا۶۵ سال ثمر دهد. تنها حیوانی که همه ی اطراف خود را خاکستری میبیند روباه است. حس چشایی پروانه در پاهای او قرار دارد. مار میتواند تا نیم ساعت پس از قطع شدن سرش نیش بزندواغلب مارها ۶ ردیف دندان دارندوهمچنین ۹۰ درصد سم مار از پروتئین تشکیل شده است ومار در موقع هضم غذا حجم قلبش چهل برابر افزایش میابد. گرده گل هرگز فاسد نمیشود. چشم انسان مانند یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل عمل میکند. قلب میگو در سرش قرار دارد.وعقرب هم ۱۲ چشم داردوهمچنین پر خور ترین حیوان دنیا کرم ابریشم است . خوک تا به حا ل آسمان را ندیده وکرگدن اطرافش راهرگز ندیده است. + نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 17:50 توسط مریم |
دو و چهار و چهار و سه و چهار ... منزل خداست؟ الو سلام، این منم، مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط ، در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟ چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر صدای من چطور؟ خوب و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایتان دوباره درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها دوا ست دلِ مرا به سوی خود بخوان که تا سبک شوم پناهگاه این دل شکسته ام خانه ی شماست خدا، مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ می زنم تا خدا،خداست + نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387 13:22 توسط مریم |
هیچكس اشكی برای ما نریخت هر كه با ما بود از ما گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم حافظ فرزانه فالم را گرفت یك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم. درسکوت دادگاه سرنوشت عشق برما حکم سنگینی نوشت گفته شد دل داده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت من و یک لحظه جدائی !؟ بی تو طوفان زده ی دشت جنونم هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم هرگز حس غريب با تو نفس كشيدن را بر ديوار تنهاي اتاقم قاب نكردم من عاشق بودم اين يك حقيقت بود حقيقت هميشه مصلوب است من عاشق بودم اين يك راز بود سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم کنار آشیانه تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست من قایق آواره ی دریای تو هستم خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 17:29 توسط مریم |
وقتی بالاخره آنجا برسم -و البته این کار روزها و شبهای مدیدی وقت خواهد گرفت- دلم میخواهد دیگرانی را باور کنم که منتظرند و شاید حتی میخواهند بدانند که سفر چگونه بوده است. پس به خاطر خواهم آورد آسمانی منحصر به فرد یا زنی در لباس سفید حمام یا زمانی که از تنگهای باریک دیدن کردم. جایی که یکی از بزرگترین نبردهای دریایی رخ داد آنگاه نقشه بزرگی از جهانم را روی میزی خواهم گسترد و به آدمیانِ جامه رنگ پریده بر تن ِآینده، شرح خواهم داد که چگونه بوده است... چگونه کوهستانها در میان درهها سربرکشیدند و نامش شد <جغرافیا>. چگونه کشتیها پر شدند از محموله و در رفت و آمد، به آن گفته شد <تجارت>. چگونه آدمیان از این سرزمین صورتی رنگ به آن سوی سرزمین سبز و روشن گذر کردند و آتش جنگ برافروختند و هر کس را که یافتند کشتند و نامش شد <تاریخ > و آنها گوش فراخواهند داد، با نگاهی مهربان و در سکوت. همچنان که بیشترشان درست مانند امواجی که به یکسو میآیند از راه میرسند که به حلقه بپیوندند نه زیاد دور از آنها، سنگی بر تالابی میافتد و حلقهای میسازد. شعر از بیلی کالینز ملکالشعرای سابق آمریکا است. + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 16:8 توسط مریم |
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 17:50 توسط مریم |
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 17:47 توسط مریم |
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد برد به آن دیاری که عاطفه دارند و یا دیاری که معرفت باران است و یا کوی دوست خانه امن است و راز دار سکوت بلند شبهایم سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی همان کسی که سراپا مرید رندان است همان کسی که ز می خانه جام میطلبد و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید که او به هر رهگذر که می آید بیان کند همه درد های بی درمان و گوید این همه درد از کجا مرا در جان فتاده است و امانم برده و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده کنون عزم سفر کرده این تن خاکی و می رود که بگوید به جمله دلداران در این سفر مرا همرهی نمی باشد یکی بیاید و همراه من شود به باد گفتم چهره در هم کرد به آب گفتم سکوت معنا کرد به صبح گفتم نسیم را ندا در داد نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه دوباره غافله را یک سوکت تنهایی فرا گرفت و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها چگونه راه برود و زان میاد باد همسفر گردد ولی چه سود که تنها مرا به خاک آلود ولی نبرد با خود تن نحیف مرا و باز سپردم به موج دریا ها و موج برد با خود تن نحیف مرا تا دیار ماندن ها و در میان آن همه ساحل مرا سپرد به ساحل غم ها و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم میان آن همه ساحل گرفته به غم و باد را صدا کردم دوباره آب را صدا کردم به نور خنده زدم تا دوباره برگردد به شاخه درختان خویش در آویختم ولی کسی نشنید تا بیاید و یاری ام بکند و باز هم نسیم آمد به من خندید و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست که وقت تنگ است و موقع رفتن و بار ها همه بسته در انتظار تو اند و این سفر شده آغاز تا کجا ندانم این دوست به شوق دیدن دوست می روم هر کجا که خواهددوست
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 16:55 توسط مریم |
|
| |||||